| رده | تيم | امتياز | مسابقات | جزئيات نتايج | ست | پوئن | |||||||||||||
| بازي | برده | باخته | 3_0 | 3_1 | 3_2 | 2_3 | 1_3 | 0_3 | برده | باخته | معدل | برده | باخته | معدل | |||||
| 1 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | ##### | 0 | 0 | ##### | ||
| 2 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | ##### | 0 | 0 | ##### | ||
| 3 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | ##### | 0 | 0 | ##### | ||
| 4 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | ##### | 0 | 0 | ##### | ||
| 5 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | ##### | 0 | 0 | ##### | ||
| 6 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | 0 | ##### | 0 | 0 | ##### | ||
از اوسال تا امسال سال وا سال تغییر اکردن همه چیز حالا مه مندم و هزار فکر و خیال. رو اکنم به تو ای خدای مهربون اگم حول حالنا الی احسن الحال. ای مقلب القلوب و الابصار امنین بشتر از ای طاقت بی خرص و غار.
اگن هر شو شو قدرن اگه قدر بدونی. چه خشن همیشه گر هم بمونی. پهلو کسونی که دل بسته دنیا نهن، دلشونن آسمونی.
از روز ازل تا به امروز از لحظه خلقت آدم و حوا از همو لحظه که گل آدم خدا تو تنور اینها, هسته یه نفر تا به آدمون از هم بکنت جدا، شیطون هند و به آدم فریب ایدا، نه تنها از بهشت بلکه سالها بودن رو زمین ادم و حوا از هم جدا. تا اینکه دستشون دوباره تو دست هم اینها خدا.
اون موقع فقط هسته یک تا شیطون، الان از تعدادشون ابی حیرون. مه مندم تو کارشون چه ابو عایدشون وقتی اتان بی کسی اکنن زار و پریشون.
اگشتم تو لحظه لحظوونی که امبودن ، هر جاش نگاه اکردم نشون از حسد حسودن، پس اگم اعوذ بک من شر حاسد اذا حسد، تنها تو بی نیازی، مه نیاز امهه به پناهت ای صمد.
مکن هیچوه بی مه جدا از کسونی که با جون ودل خاطرشون موا. آرزویی امنین جز دل خشیشون باشتا که نهم هیچوه گرشون.
خدایا تو نشونم ادا که هستن رو زمین بهشت، حالا نشونم هاده عشق غالبن بر سرنوشت. ربنا و الغفر لنا و الرحمنا انت مولانا فا النصرنا علی القوم الکافرین، که هزار تا جادو و طلسم شنوشت.
همیشه نیازی نین تا موسی عصا خو بکردت تا بشت جادو و سحر ساحرون باطل، حق پیروز ابو به حکم خدای عادل. غرق ابن فرعونیون تو نیل و اهل ایمان ارسن وا ساحل.
یوسف گم گشته اگه بر نگردت وا کنعان یعقوب به دیدنش وا مصر اریت. اونجا خدا تعبیر خوی که یوسف تو بچگی ایدیده نشونش ادیت. یعقوب ننشته فقط به انتظار، تو خلوت پریشون هسته و زار. عاشق یوسفرو همیشه یادش هسته تو دلش حتی اگر باز متولد بوده هزار بار.
تو هر عشقی هستن لحظوون جدایی اما بر اگردن کنار هم به حکم خدای لا یتناهی.
روزی که نگاهت هندی و ادگه از نگاهم روزی که رفتی و دگه تنشنفت هیچوه آهم
بی مه ادکه محکوم وا هزارون خطا بی یه لحظه هم حتی فکر ندکه مه بی گناهم
کاش او روز وا یادخو توا همه لحظوون انتظار لحظوونی که امنهسته بی دیدنت آرم و قرار
یادت شهند وقتی دلمون بی بارُن تنگ شابو آسمون از دلتنگیمون خرص شارخت و شاکه غار
رفتی از گرم و تنهام ادنها بی همیشه لحظه جدایی قلبم صدا ایدا مث شیشه
فکر ماکه عشق مه و تو پاک و آسمونین اما نیزده عشق تو قلب تو ریشه
هنوزا یاد و خاطرت تو کلودنگ دلومن گپونی که از خدا تازه وازم وا یادمن
شو و روز غرق خیال و رویای تو ام اسمت بی همیشه تو دلمو و رو لومن
صدای تون بی مه نوای موجون دیریا نوازش دستونت احساس اکنم وقتی نسیم اتا
ادونوم دگه هیچ وقت بر ناگردی نتای گرم فقط آرزوی خوشبختیت امهه از خدا
اولین باری که تمدی نشتری گاریز تابرشت. با دیدنت یادم رفت تو فصل گرمام، دنیا بو بی مه بهشت. همیشه یادتو توهر لحظه و هر جا تو خاطرمن، موا بگم ازتو، تا هر یه دنیا بدنن.
دستار جلبیلی که اکنی نه سر. چادر بندری که اپوشی وقتی اری از خونه در. تمن بادله و خوسی که با کندوره اپوشی خلاصه تیپ شلالی که ازنی جونتر اکنت بی تو از هر فرشته اسمونی.
دُرگوشی (گوشواره) که نگوشتن مرواریدونی که وا چهل گیست آویزونن همراه او گلوبند طلات، وقتی ابینت دل، دگه جز دیدن تو هیچی ایناوات.
بُن بغلی و چُنبُری که تو دستتن، کَری و کِیره ای که نپاتن، حنای جونی که وا دست و پاخو اددادن، بی مه از هوش ابرت، موا همیشه بشم گرت.
وقتی راه اری رقص مودون پر پشت و بلندت که اشوری همیشه با برگ کنار و هُوشِلِنگ، صدای خش جنگ خلخالت که اکنت جلنگ جلنگ، وقتی ابینم بی مه اکنت جنگ و جرنگ.
باز بکن قیطان و برکخو بکن، بذار مردم هر چه دلشون شوا بگن.به گفته عطار برقع از روی بر فکن تا جان، پای کوبان کنم نثار تو من.
وقتی نن تمشی و فتیر وا دستون نازت درست اکنی روش مهیاوه و سوراغ ازنی، طعم خش زندگی انینت رو لوم وقتی اون نون خشی که درست ادکردن و چای شیرین اخرم.
نقشون جون و ظریفی که ازنی بی روپشتی، وا کم. دلم نابو هیچوقت تکیه بهشون هادم. مه ابم غرق دیدنشون تا آسمون بالا ارم.
بوی خش مفلک که بلند ابو از تو چلودن هر یه دنیا ابو از عطرش حیرون. سفره ای که اچینی، داخلش فقط خیر و برکت خدا ابینی. وا رنگینکی که درست ادکردن اَکنیم شروع به خردن، وقتی گر تو بشی، دل خالی از هرغم و رنج و دردن.
موا از دور بنینم بکنم نگاه وقتی اکردی گازی کرمیرا و رمازا. وقتی اجکیدی از این خونه وا او خونه رو یه پا. دلم شوا ببینم حرکت سریع دستونت و قتی کشکا گازی اکنی، ادونوم وا گر چوکون گاهی دارکلکا گازی اکنی.
خاطرت عزیزن بی همیشه تو دلم. موا شو و روز غرق خیال تو بشم. دل شوا ببینت وقتی چمک اکردی و سرکنگی ارختی وا آهنگ چنگ. ادونوم او لحظه حشکم ازنت، ثابت ابم مث سنگ.
وقتی اری انینی لو تیو گنوغی ازنت وا سرش هو. دگه نادنت الان اشکنن یا هوزان، موجون بی دیدنت رو هم ازدن دو.
از گرمای عشق تو هوون دیریا بخار ابن ارن تو آسمون، بی دیدن دوبارت، ابر ابن و با هم ابندن عهد وپیمون. ابارن تو آسمون بندر و ابن قطرات بارون.
دخت بندری تو جلوه پاکیی و نور، چشم هر چه حسودن ازت بشت دور. دیریا همیشه یار و غمخوارتن آفریدگار دیریا حافظ و نگهدارتن.
گاهی نیازی نیست تا جرمی کرده باشی که سزای تو نابودی باشد. گاهی خود خواسته طناب را بر گردن می آویزی و طعم نا معلوم مرگ را میچشی. اما من اعدام خواهم شد تا دوباره بزیم. می خواهم همگان بدانند که من خود خواسته و نا خواسته به حکم یک قاضی پاک پای به این بازی خواهم نهاد.
گاهی اعدام معنای نابودی را نمی دهد. و در لغت به معنای نایاب آمده است. من در پس این حکم از نگاه گم خواهم شد. در ضمیری دیگر در گوشه ای دیگر از دنیا پیدا خواهم شد. نمی دانم این چه سری است خواهش تنها شدن من.
جدا شدن از همه هایی که آنها را با جان و دل می خواهی. پر کشیدن روح از جسم خاکی. پای نهادن به دنیایی نا متنهایی. پرواز کردن با ابر باریدن با باران غرق دریا شدن رویایی است برای آرامش من اعدامی.
من می خواهم همچون مسیحیان به من اجازه داده شود تا آخرین اعترافم را به یک کشیش بگویم. دوست دارم تنها نور باشد وقتی آن کشیش می اید به سویم. من می خواهم مرا به صلیب کشند تا مصائب مسیح را، درد کوبیدن میخ را احساس کنم. می خواهم از زجر از هوش روم، از بوسه وحشیانه آب دوباره به هوش آیم. می خواهم آن زمان که قطرات خون از بالای صلیب بر دستار تو می ریزد تو عشق مرا انکار کنی و من از این انکار لبخند بر لب نامهای خدایم را بگویم.
می خواهم شب قبل از اعدام در شام آخر تنها تو در کنارم باشی. سر آن سفره نمی خواهم نان باشد. نمی خواهم جز تو هیچ چیز و هیچ کس کنارم باشد. می خواهم آن شب را در زیر نور شمع به تماشای تو بنشینم. می خواهم قطرات اشک که می چکند بر گونه ات را با دستانم برچینم.
آخرین خواهش من از تو، سوزاندن من خواهد بود. من که سالها در آتش عشق تو سوختم دوست دارم پس از مرگ با دستان تو در آتشی که تو افکنده ای تا خاکستر شدن بسوزم. شاید با دیدنش بشنوی صدایی که در گلویم مانده و بار بار می خواستم آن را به تو بگویم.
مخواهید از من بگویم آنچه را که در اعتراف به کشیش خواهم گفت. مگذارید مرا در قبر که می گویند در قبر خواهد خفت. رها کنید قسمتی از خاکستر مرا در آب، قسمتی را در باد، تا انچه که از جسمم مانده است لا اقل باشد آزاد.
اما قلبم را قبل از سوزاندنم درآرید و در صندوقچه ای سوار قایق روی دریا بگذارید. قلب من در دریا دوباره از شوق خواهد تپید. جسم خاکی من در دریا دوباره خواهد آمد پدید. من دوباره زنده خواهم شد و این بار در گوشه ای دیگر از دنیا با لباسی تازه همراه مسیح تو را خواهم دید. آن روز مریم مقدس مسیح برگشته از آسمان را در آغوش خواهد گرفت و من برگشته از دریا، توی قدیس را.
پا انسم به دنیایی که چولنگنش هنوزا دلشون شوات برن دیریا و شورت بِکَشِن. شو بسن پارو برن لو تیو میگ بُکُشِن. دلم شوا برم اونجا بیبینم، کُچوکو از ترس جنگر چتو تو دیریا اشنو ازدن.
پا انسم به دنیایی که دختون وقتی از خو پا ابن یکی چوغن اسیت انین به شک و زر زدن، اون یکی هم او گوشه انینت شروع اکنت به کم زدن. دنیایی که زنون وقتی شوا از خونه در برن همه برکه ازنن.
دلم ایکردن امروز حال و هوای دورن قدیم، یادش به خیر پسین که شبوهمه تو سرگ لو تیو گر هم جمع هستریم. مانشت گوش مادا به چیچیکایی که که ناخا شاگو از دیریا. ماکاند مای از لی تشتی که از دیریا بالا شوا.
گاه تفاکی که هوا سرد شبو همونجا گر هم که هستریم آتش مازه. وقتی که دیریا ناخاهر شبو همه دلخو بی اوشونی که رو دیریا هسترن شاخه. یه وقتونی هم کندر رو دوشخو مانوشت وا گر کسی که مشتا ایشسته تا مشتا ماره.
یاد او روزون به خیر چکه پر کولی خشک شاکه، مای بی سوری نمک شازد و تو بلاسی شاکه. زنون مومغ که شهند گلک از هرموز شوارد سوراغ درست شاکه. بعضی هم بی مهیاوه شارفت متوتا بی خو شاگه.
یادم ناریت وقتی کوچک هستریم زمونی که مارفت لو تیو، چکه دو مازد دنبال سینگو. مارفت تو خور بی خو کالنگ ماچی تا وقتی بالا نهنده هو. اون موقعون منهسته غمی، تا سر رو بالش مانشت ماکفته خو. شاید هم از ترس ای هسته که زود بخویم تا دارمونخردن وا دیم پو.
جی ولا وا لنجسازونی که شاساخت جهاز. جی ولا وا اوشون که وا ای لنجنون جولون شاداد و شاکرده رو دیریا تاخت و تاز. شادش بگردم کسی که رو دیریا کار شاکه هیچ وقت اینهسته ناز.
دلم وازن برم یه گلاس هو از تو گراشی در بیارم و جیک بگرم. بنینم تو گرمادون یه دل سیر پکاره، حلوا برنجی و لگیما بخرم. برم بالا سر سراه و بی خو زیتون، کنار، جم، گرمزنگی و انبا بکنم.
همه ی آرزوون دلم سادن و پاک. اما حیف که او دوره خش دگه هیچوقت بر ناگردت نتات. اری گردش کنار اچینی دگه مزه ای اینین. وقتی ابینی دور وبرت خیلی خلوتن هیچکه گرت نین.
اون موقع همه فامیل شبو سوار تاکسی بار. اگر بی ما شاگو بنین جلو خرصمون شارخت و ماکه غار. او بالا تا ماشین حرکت شاکه بعد صلوات دهل شازده وچاکه و شاکه چمک، ماشینی که پشت سرمون هسته دلش شانابو سبقت بگنت برت.
یاد اون روز به خیر دل همه خش هسته، غمی منهسته. هر کسی نگاه تاکه یه جایی مشغول وا کاری هسته.
نادنم چه بو، چه هند وا سر دنیا، که همه بودن از هم دگه جدا. دوباره بی هممون جمع بکن گرهم تا بگیریم دست هم ای خدا.