به نام او

تو لحظوونی که دلم تنگ هسته تا اوج آسمون، تو لحظوونی که شریک زندگیم فقط غم هسته، نهسترن دگه گرم بپ و مم، هسته کسی که شاگو دلم شوا بشی تاج سرم، کسی که تا ابد جاش رو تخم چهمومن و عشقش همیشه هستن وا گروم.

امزه دل وا دیریا تو یه شو تار، امگه وا سهیلی ببه پیغوم، بگه وا پسش مه هم دوستت امهه، بدو با هم بشیم یار. مه ول تو ابم، بمن تا ابد گرم، اما هیچوه ولم مکن با درد و غم ای روزگار.

او شو خرس شارخت از دل خشی ابرون آسمون، ولم رفته نشته لو تیو شکر شاگو وا خدای مهربون. تا صبح چهمک شازه وا هم استالوون. بوی دل خشی بوده همه جا فغون.

رو امکه وا قبله دم صبح تو سجاده عشق و ثنا، وا زبون بندری نشتم نماز امخوند و گپ امزه وا خدا. دعا امکه تموم بشت فصل خزون زندگیم، نبینم دگه هیچوه رنگ تیره بی مهری و جفا.

صبح که افتو در هند و روشن ایکه هر یه زمین، فکر ماناکه که هنو غم نشتن و ایگفتن کمین، در اموارده بال و پر، امنهسته از غم دوری و هجر خبر، چهم که باز امکه مه و عشق زندگیم هستریم تو سفر.

شو و روزون شاگذشت و لحظوون خش زندگیم شاگذری، ول که هسته کنارم دگه نه حور مواسته نه پری. اما تو همه ای لحظوون ترسی امهسته که همه جا دور و برم شاسری. اون روز  دم صبح امگفت وا یارم ترس امهه که بیاد روزی که تو و ای همه دلخشی کنار مه نبی.

نشترم و پر هسترم از دل خشی، تو گوشه ای از دنیا که برام خشته هسته از هر بهشت، خبر امنهسته از لوح محفوظ که هندن و برام چه شنوشت، باور امنین هنوز ا ز ای بازی که ایکه با مه سرنوشت. نادنم چه بو که مه هم مث آدم و حوا رونده بودم از بهشت.

مه که نه سیبی امخه نه انار، بیچه هند و دورم ایپیچی او مار بی خط و خال. بیچه سخت هسته براش دیدن لبخندمونٰ، هند ایکاشت تو چهممون بذر گریخ و غار.

این بار که چهم باز امکه تهناک تهناک هسترم، بپ و مم که نهسترن هیچ، ول هم نهسته دگه گرم، نهسترن هیچ کدوم از اوشونی که هسترن تاج سرم. که هند و ایچی بال پرم؟

مه مندرم و خه و برار، خه و برارونی که وقتی کارم شهسته کنارم هسترن، تا مه کاری امهسته شاکه از مه فرار.

مه مندرم و آدمونی که زندگیخو امکه بار بار به خاطرشون فدا. مه مندرم دوباره تهناک تهناک مه هسترم و خدا.

نشتم زندگی اکردم با  یاد و خاطره روزون خش گذشته، وا یاد لحظوونی که هیچ غمی امنهسته، ازنم لبخند و ابو دلم خش از دل خشی اوشونی که نهن دگه کنارم، اما از دل و جون بشته دوستشون امهسته.

با دیدن لبخندشون تو عکس بال اگروم تا آسمون، باشتا که شگفت از مه آدمون بال و پرم. عشقشون تو دل و جونم پاک و جاودانن. لحظه ای بی ای عشق از یاد نابرم.


خوراکت خشن مم، تا اگیت خنده انینت رو لووم. ارفتن روزون و نارن ای لحظوون از یادم، ویل نشتن کنارم و مه دگه از هر چه غمن تو دنیا آزادم.

نین ترسی دگه تو جونم وقتی ارم از خونه در، نگاهم وا جلوون ناکردم دگه نگاهی وا پیسر. روزون ایجا هر رو بارونن، عطر خش خدا همه جا فغونن.

رو اکنم وا آسمون و اکنم شکر خدا، دعا اکنم همه بشیم تا ابد گر هم نبیم یه لحظه از هم جدا.

همیشه هستن وا گروم یاد و خاطروونی که مهسته تو بندر. دلم تنگ بودی بی بازار مایچی، مشتا، لیه و کندر.

دلم وازن کله گاریز بکنم و بنوسوم تو لووم و بچوشم، بچکنم لمبون وا هر چه خار ایشه بشت نوشم.

دلم وازن دوباره برم بنینم لو تیو، نگاه بکنم وا سلوونی که پرن از مای و میگ و سینگو. جمع بکنم از لو دیریا ستاره، کالنگ و لالاچی، جه خشه وقتی مایگیرون لهمه شاخوند و لیهخو شاچی.

دلم تنگ بودی بی چوک در و کمنزیل و تی توک و کغار، بی لول و چوچ و گرمزنگی و کنار.

ماره لو تیو موج شازدو پاچک تمونمون تر و میس شابو هر دو تا، شازه کفرتکو تا وا خونه ماهوند پشتا. مهتاب که در شهند رو دیریا، دوباره ماکه سر پشتا.

چه جون هسته روزونی که دیریا شابو خواهر و نزدیک شاهوند هرموز و لارک و کشم، غرق دیدن لبخند خدا مابو دنیا او لحظه شابو بهشت.

کمجا شنهادن بی تاووون نون، تو حیاط خلوتن یا گرمادون.  هر روز هم که مخرده نون مشته، روز دگه هم مواسته همتامون.

شوون نون مهوه ماخه یا کله جوش، غایه میگی سرتیز شاداده جوش، بعد مانشت رو سرگ و گفاره وا چیچیکای مم بابا و مم خالو ماداده گوش.

وا یادمون اتان چند تا از کصتوون؟، ولا که همشون. اینقد وا دل و جون گوش مادا که تا ابد امونن تو ذهنمون.

کم کم نوبت بپ و مم ارسیدن که بیان و چن وخت دگه کصته بگن. عایه ای که نوکون ، امیر و صوفی، مه و ویل، راشد و راحیل و همه فرشتوون آسمون گرمونن.



خوراکت خشن مم، تا اگیت خنده انینت رو لووم. ارفتن روزون و نارن ای لحظوون از یادم، ویل نشتن کنارم و مه دگه از هر چه غمن تو دنیا آزادم.

نین ترسی دگه تو جونم وقتی ارم از خونه در، نگاهم وا جلوون ناکردم دگه نگاهی وا پیسر. روزون ایجا هر رو بارونن، عطر خش خدا همه جا فغونن.

رو اکنم وا آسمون و اکنم شکر خدا، دعا اکنم همه بش تا ابد گر هم نبیم یه لحظه از هم جدا.

همیشه هستن وا گروم یاد و خاطروونی که مهسته تو بندر. دلم تنگ بودی بی بازار مایچی، مشتا، لیه و کندر.

دلم وازن کله گاریز بکنم و بنوسوم تو لووم و بچوشم، بچکنم لمبون وا هر چه خار ایشه بشت نوشم.

دلم وازن دوباره برم بنینم لو تیو، نگاه بکنم وا سلوونی که پرن از مای و میگ و سینگو. جمع بکنم از لو دیریا ستاره، کالنگ و لالاچی، جخ خشه وقتی مایگیرون لهمه شاخوند و لیهخو شاچی.

دلم تنگ بودی بی چوک و کمنزیل و تی توک و کغار، بی لول و چوچ و گرمزنگی و کنار.

ماره لو تیو موج شازدو پاچک تمونمون تر و میس شابو هر دو تا، شازه کفرتکو تا وا خونه ماهوند پشتا. مهتاب که در شهند رو دیریا دوباره ماکه سر پشتا.

چه جون هسته روزونی که دیریا خواهر شابو و نزدیک شاهوند هرموز و لارک و کشم، غرق دیدن لبخند خدا مابو دنیا او لحظه شابو بهشت.

کمجا شنهادن بی تاووون نون، تو حیاط خلوتن یا گرمادون.  هر روز هم که مخرده نون مشته، روز دگه هم مواسته همتامون.

شوون نون مهوه ماخه یا کله جوش، غایه میگی سرتیز شادا جوش، بعد مانشت رو سرگ . گفاره وا چیچیکای مم بابا و مم خالو ماداده گوش.

وا یادمون اتان چند تا از کصتوون؟، ولا که همشون. اینقد وا دل و جون گوش مادا که تا ابد امونن تو ذهنمون.

کم کم نوبت بپ و مم ارسیدن که بیان و چن وخت دگه کصته بگن. عایه ای که نوکون ، امیر و صوفی مه و ویل، راشد و راحیل و همه فرشتوون آسمون گرمونن.


در انتظار روز دادگاه لحظات را میشمارم. دادگاهی که تنها یک قاضی در آن میتواند حکم دهد و در این دادگاه نه وکیلی میتواند پذیرفته شود و نه هیئت منصفه ای. اگر میدانستم طلاق این چنین سخت است هیچگاه به خود اجازه نمیدادم که تن به تین زندگی دهم.

چه میگویم؟ من که به اجبار وارد خانه اش شدم. نمیدانم پدرم چرا این اجازه را داد و این اتفاق برایم رقم خورد. هیچگاه جرات نکرده ام چرایش را بپرسم.

دادگاهی که مشخص نیست تشکیل شود دغدغه ابن روزهای من است و رهایی تنها آرزوی این روزهای من.

هفده سالگی ام را به یاد می آورم. روزهای اوج پرواز، روزهایی که فارغ از چیز آزادانه ترانه می سرودم ولی بعد ار آن دیگر هیچ واژه مستی بر لبان من ننشست.

نمیدانم در این دنیای متناهی چه کسی یارای آن را دارد که آنچه در ذهنم میگذرد را باور کند. در میان همه ها، همه هایی که صفحه ای از کتاب مرا از آن خود کرده اند شاید 2 تن مرا درک کنند. نخست او و دیگری رمان نویسی که گهگاهی برایم مینویسد.

تصمیم گرفته ام دادگاه دیگری که خود قاضی آن باشم تشکیل دهم دیگر صبرم از انتظار به پایا رسیده است. طلاق غیابی رایی است که آن را حکم خواهم داد. آه چقدر سخت است قضاوت. من حتی قادر نیستم رایی دهم که مرا از چنگا لو برهاند. به هر گوشه ای به هر سرایی به هر کنجی پناه میبرم او کنار من است، نمیتوانم از او بگریزم. کاش لحظه ای از من جدا میشد تا در غیابش حکم طلاق را اجرا کنم.

بودم تعبان و ممات

 دلم از وقتی که تو رفتی از بندر دگه  هیچی ایناوات
 ادونی از کین که نمخردی ملوک و سینگو
 نمکشیدی اندی تو گازی دارکلکا, نمزدی دو
 بندر دگه نه روزش خشن و نه شو
 دکه نابستن هیچکه سرگ و گفاره لو تیو
 مشتایی نین که دگه بیات داخلش عنکاس و پو
 کسی نین بیات بگیت چیچیکای دار سرخ و خصب و ملیوار
گپ, گپِ دیزل و پولن، حکم حکم زورن
 دگه کسی حکم ناکنت گشنیز و پلیوار
 منگ منگ اکنن آدمون وختی ارست غایه گپ حق
 منج شکردن بی هم بکنن تکه و پرک
 اگه تو مندگار بودری و تانرفت
 مندیل از سر مه شا نکفت
هنو هسته منشووه ای که تا پا جهاز مارفت
 مودونم دکه نهه ایطو پرغ
 نخش بودی
 زندگی و رفتی از داخلش برکت
 شادیون بودن یبچکو, غمون بودن تلو و نرگت
 همه چی تمون ابو نسپه کاره
 نادن بی تو نشا, نادن بی تو فرصت دوباره
 ای روزون نشپیل راحت ابو پاره


 نک نک و سک سکن همه گپون
 نفرین و نعلت و دوا نوشتن بودن کار آدمون
 ناهندن دگه خرس از چهمون آسمون
 نازدن چهمک
 دگه استالوون
 بچ واردن ایگفتن جای خنده رو لوون
 آدمون همه بودن گرگ و بذات
 خوبیون تو وا یادشون نتات
 پیسرت اکنن بست و بند, تکنن غچ و خرد طوری که دلشون شوات
 باید بچاکی از تو هوا اگه گیرت هند فرصت
 باید بجکی و در بری
 بسن دگه ای همه که شنها رو سرت منت
 تو بل مه هستری و رفتی از گروم
 یادتن آرزوم ای هسته که پلالو بشم دورت بسروم
 یادتن روز آخر هندم پا جهاز و امگو دستم بگنار
بعد از او کاروم بودن گریخ و غار
 تو رفتی, مه غریب بودم تو بندر
 بلاسی له امکه مشکست بی کندر
 دگه نرفتم هیچوه پا پاچال
 بی تو دگه نه هواری خشن نه کاتغ دال
 برگرد بدو دوباره

بی مه گذشت ای روزون بشته از هزار سال

رده تيم امتياز مسابقات جزئيات نتايج ست پوئن
بازي برده باخته 3_0 3_1 3_2 2_3 1_3 0_3 برده باخته معدل برده باخته معدل
1 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 ##### 0 0 #####
2 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 ##### 0 0 #####
3 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 ##### 0 0 #####
4 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 ##### 0 0 #####
5 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 ##### 0 0 #####
6 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 ##### 0 0 #####

وعده حق

 

از اوسال تا امسال سال وا سال تغییر اکردن همه چیز حالا مه مندم و هزار فکر و خیال. رو اکنم به تو ای خدای مهربون اگم حول حالنا الی احسن الحال. ای مقلب القلوب و الابصار امنین بشتر از ای طاقت بی خرص و غار.

اگن هر شو شو قدرن اگه قدر بدونی. چه خشن همیشه گر هم بمونی. پهلو کسونی که دل بسته دنیا نهن، دلشونن آسمونی.

از روز ازل تا به امروز از لحظه خلقت آدم و حوا از همو لحظه که گل آدم خدا تو تنور اینها, هسته یه نفر تا به آدمون از هم بکنت جدا، شیطون هند و به آدم فریب ایدا، نه تنها از بهشت بلکه سالها بودن رو زمین ادم و حوا از هم جدا. تا اینکه دستشون دوباره تو دست هم اینها خدا.

اون موقع فقط هسته یک تا شیطون، الان از تعدادشون ابی حیرون. مه مندم تو کارشون چه ابو عایدشون  وقتی اتان بی کسی اکنن زار و پریشون.

اگشتم تو لحظه لحظوونی که امبودن ، هر جاش نگاه اکردم نشون از حسد حسودن، پس اگم اعوذ بک من شر حاسد اذا حسد، تنها تو بی نیازی، مه نیاز امهه به پناهت ای صمد.

مکن هیچوه بی مه جدا از کسونی که با جون ودل خاطرشون موا. آرزویی امنین جز دل خشیشون باشتا که نهم هیچوه گرشون.

خدایا تو نشونم ادا که هستن رو زمین بهشت، حالا نشونم هاده عشق غالبن بر سرنوشت. ربنا و الغفر لنا و الرحمنا انت مولانا فا النصرنا علی القوم الکافرین، که هزار تا جادو و طلسم شنوشت.

همیشه نیازی نین تا موسی عصا خو بکردت تا بشت جادو و سحر ساحرون باطل، حق پیروز ابو به حکم خدای عادل. غرق ابن فرعونیون تو نیل و اهل ایمان ارسن وا ساحل.

یوسف گم گشته اگه بر نگردت وا کنعان یعقوب به دیدنش وا مصر اریت. اونجا خدا تعبیر خوی که  یوسف تو بچگی ایدیده نشونش ادیت. یعقوب ننشته فقط به انتظار، تو خلوت پریشون هسته و زار. عاشق یوسفرو  همیشه یادش هسته تو دلش حتی اگر باز متولد بوده هزار بار.

تو هر عشقی هستن لحظوون جدایی اما بر اگردن کنار هم به حکم خدای لا یتناهی.

 پناه ابریم به در گاه خدا اگیم همیشه شکر و ثنا  طلب بخشش اکنیم ازش ان نسینا او اخطانا. به امید وعده حق انا فتحنا لک فتحا مبینا.

جدایی

 

  روزی که نگاهت هندی و  ادگه از نگاهم            روزی که رفتی  و دگه تنشنفت هیچوه آهم

  بی مه ادکه محکوم وا هزارون خطا                  بی یه لحظه هم حتی فکر ندکه مه بی گناهم 

 

کاش او روز وا یادخو توا همه لحظوون انتظار         لحظوونی که امنهسته بی دیدنت آرم و قرار

یادت شهند وقتی دلمون بی بارُن تنگ شابو           آسمون از دلتنگیمون خرص شارخت و شاکه غار

 

رفتی از گرم  و تنهام ادنها بی همیشه                     لحظه جدایی قلبم صدا ایدا مث شیشه

فکر ماکه عشق مه و تو پاک و آسمونین                   اما نیزده عشق تو قلب تو ریشه    

 

هنوزا یاد و خاطرت تو کلودنگ دلومن               گپونی که از خدا تازه وازم وا یادمن

شو و روز غرق خیال و رویای تو ام                 اسمت بی همیشه  تو دلمو و رو لومن

 

صدای تون بی مه  نوای موجون دیریا                 نوازش دستونت احساس اکنم وقتی نسیم اتا

ادونوم دگه هیچ وقت بر ناگردی نتای گرم             فقط آرزوی خوشبختیت امهه از خدا

دیوانگی

 

خلوتی با خودم

ادامه نوشته

دخت بندری

 

اولین باری که تمدی نشتری گاریز تابرشت. با دیدنت یادم رفت تو فصل گرمام، دنیا بو بی مه بهشت.  همیشه یادتو توهر لحظه و هر جا تو خاطرمن، موا بگم ازتو، تا هر یه دنیا بدنن.

دستار جلبیلی که اکنی نه سر. چادر بندری که اپوشی وقتی اری از خونه در. تمن بادله و خوسی که با کندوره اپوشی خلاصه تیپ شلالی که ازنی جونتر اکنت بی تو از هر فرشته اسمونی.

دُرگوشی (گوشواره) که نگوشتن مرواریدونی که وا چهل گیست آویزونن همراه او گلوبند طلات، وقتی ابینت دل، دگه جز دیدن تو هیچی ایناوات.

 بُن بغلی و چُنبُری که تو دستتن، کَری و کِیره ای که نپاتن، حنای جونی که وا دست و پاخو اددادن، بی مه از هوش ابرت، موا همیشه بشم گرت.

وقتی راه اری رقص مودون پر پشت و بلندت که اشوری همیشه با برگ کنار و هُوشِلِنگ، صدای خش جنگ خلخالت که اکنت جلنگ جلنگ، وقتی ابینم بی مه اکنت جنگ و جرنگ.

باز بکن قیطان و برکخو بکن، بذار مردم هر چه دلشون شوا بگن.به گفته عطار برقع از روی بر فکن تا جان، پای کوبان کنم نثار تو من.

وقتی نن تمشی و فتیر وا دستون نازت درست اکنی روش مهیاوه و سوراغ ازنی، طعم خش زندگی انینت رو لوم وقتی اون نون خشی که درست ادکردن و چای شیرین اخرم.

نقشون جون و ظریفی که ازنی بی روپشتی، وا کم.  دلم نابو هیچوقت تکیه بهشون هادم. مه ابم غرق دیدنشون تا آسمون بالا ارم.

بوی خش مفلک که بلند ابو از تو چلودن هر یه دنیا ابو از عطرش حیرون. سفره ای که اچینی، داخلش فقط خیر و برکت خدا ابینی. وا رنگینکی که درست ادکردن اَکنیم شروع به خردن، وقتی گر تو بشی، دل خالی از هرغم و رنج و دردن.

موا از دور بنینم بکنم نگاه وقتی اکردی گازی کرمیرا و رمازا. وقتی اجکیدی از این خونه وا او خونه رو یه پا. دلم شوا ببینم حرکت سریع دستونت و قتی کشکا گازی اکنی، ادونوم  وا گر چوکون گاهی  دارکلکا گازی اکنی.

خاطرت عزیزن بی همیشه تو دلم. موا شو و روز غرق خیال تو بشم. دل شوا ببینت وقتی چمک اکردی و سرکنگی ارختی وا آهنگ چنگ. ادونوم او لحظه حشکم ازنت، ثابت ابم مث سنگ.

وقتی اری انینی لو تیو گنوغی ازنت وا سرش هو. دگه نادنت الان اشکنن یا هوزان، موجون بی دیدنت رو هم ازدن دو.

 از گرمای عشق تو هوون دیریا بخار ابن ارن تو آسمون، بی دیدن دوبارت، ابر ابن و با هم ابندن عهد وپیمون. ابارن تو آسمون بندر و ابن قطرات بارون.

دخت بندری تو جلوه پاکیی و نور، چشم هر چه حسودن ازت بشت دور. دیریا همیشه یار و غمخوارتن آفریدگار دیریا حافظ و نگهدارتن.

 

آخرین اعترافات یک اعدامی

 

گاهی نیازی نیست تا جرمی کرده باشی که سزای تو نابودی باشد. گاهی خود خواسته طناب را بر گردن می آویزی و طعم نا معلوم مرگ را میچشی. اما من اعدام خواهم شد تا دوباره بزیم. می خواهم همگان بدانند که من خود خواسته و نا خواسته به حکم یک قاضی پاک پای به این بازی خواهم نهاد.

گاهی اعدام معنای نابودی را نمی دهد. و در لغت به معنای نایاب آمده است. من در پس این حکم از نگاه گم خواهم شد. در ضمیری دیگر در گوشه ای دیگر از دنیا پیدا خواهم شد. نمی دانم این چه سری است خواهش تنها شدن من.

جدا شدن از همه هایی که آنها را با جان و دل می خواهی. پر کشیدن روح از جسم خاکی. پای نهادن به دنیایی نا متنهایی. پرواز کردن با ابر باریدن با باران غرق دریا شدن رویایی است  برای آرامش من اعدامی.

من می خواهم همچون مسیحیان به من اجازه داده شود تا آخرین اعترافم را به یک کشیش بگویم. دوست دارم تنها نور باشد وقتی آن کشیش می اید به سویم. من می خواهم مرا به صلیب کشند تا مصائب مسیح را، درد کوبیدن میخ را احساس کنم. می خواهم از زجر از هوش روم، از بوسه وحشیانه آب دوباره به هوش آیم. می خواهم آن زمان که قطرات خون از بالای صلیب بر دستار تو  می ریزد تو عشق مرا انکار کنی و من از این انکار لبخند بر لب نامهای خدایم را  بگویم.

می خواهم شب قبل از اعدام در شام آخر تنها تو در کنارم باشی. سر آن سفره نمی خواهم نان باشد. نمی خواهم جز تو هیچ چیز و هیچ  کس کنارم باشد. می خواهم آن شب را در زیر نور شمع به تماشای تو بنشینم. می خواهم قطرات اشک که می چکند بر گونه ات را با دستانم برچینم.

آخرین خواهش من از تو، سوزاندن من خواهد بود. من که سالها در آتش عشق تو سوختم دوست دارم پس از مرگ با دستان تو در آتشی که تو افکنده ای تا خاکستر شدن بسوزم. شاید با دیدنش بشنوی صدایی که در گلویم مانده و  بار بار می خواستم آن را به تو بگویم.

مخواهید از من بگویم آنچه را که در اعتراف به کشیش خواهم گفت. مگذارید مرا در قبر که می گویند در قبر خواهد خفت. رها کنید قسمتی از خاکستر مرا در آب، قسمتی را در باد، تا انچه که  از جسمم مانده است لا اقل باشد  آزاد.

اما قلبم را قبل از سوزاندنم درآرید و در صندوقچه ای سوار قایق روی دریا بگذارید. قلب من در دریا دوباره از شوق خواهد تپید. جسم خاکی من در دریا دوباره خواهد آمد پدید. من دوباره زنده خواهم شد و این بار در گوشه ای دیگر از دنیا با لباسی تازه همراه مسیح تو را خواهم دید. آن روز مریم مقدس مسیح برگشته از آسمان را در آغوش خواهد گرفت  و من برگشته از دریا، توی قدیس را.

یاد قدیم

 

پا انسم به دنیایی که چولنگنش هنوزا دلشون شوات برن دیریا و شورت بِکَشِن. شو بسن پارو برن لو تیو میگ بُکُشِن. دلم شوا برم اونجا بیبینم، کُچوکو از ترس جنگر چتو تو دیریا اشنو ازدن.

پا انسم به دنیایی که دختون وقتی از خو پا ابن یکی چوغن اسیت انین به  شک و زر زدن، اون یکی هم او گوشه انینت شروع اکنت به کم زدن. دنیایی که زنون وقتی شوا از خونه در برن همه برکه ازنن.

دلم ایکردن امروز حال و هوای دورن قدیم، یادش به خیر پسین که شبوهمه تو سرگ لو تیو گر هم جمع هستریم. مانشت گوش مادا به چیچیکایی که که ناخا شاگو از دیریا. ماکاند مای از لی تشتی که از دیریا بالا شوا.

گاه تفاکی که هوا سرد شبو همونجا گر هم که هستریم آتش مازه. وقتی که دیریا ناخاهر شبو همه دلخو بی اوشونی که رو دیریا هسترن شاخه. یه وقتونی هم کندر رو دوشخو مانوشت وا گر کسی که مشتا ایشسته تا مشتا ماره.

یاد او روزون به خیر چکه پر کولی خشک شاکه، مای بی سوری نمک شازد و تو بلاسی شاکه. زنون مومغ که شهند گلک از هرموز شوارد سوراغ درست شاکه. بعضی هم بی مهیاوه شارفت متوتا بی خو شاگه.

یادم ناریت وقتی کوچک هستریم زمونی که مارفت لو تیو، چکه دو مازد  دنبال سینگو. مارفت تو خور بی خو کالنگ ماچی تا وقتی بالا نهنده هو. اون موقعون منهسته غمی، تا سر رو بالش مانشت ماکفته خو. شاید هم از ترس ای هسته که زود بخویم تا دارمونخردن وا دیم پو.

جی ولا وا لنجسازونی که شاساخت جهاز. جی ولا وا اوشون که وا ای لنجنون جولون شاداد و شاکرده رو دیریا تاخت و تاز. شادش بگردم کسی که رو دیریا کار شاکه هیچ وقت اینهسته ناز.

دلم وازن برم یه گلاس هو از تو گراشی در بیارم و جیک بگرم. بنینم تو گرمادون یه دل سیر پکاره، حلوا برنجی و لگیما بخرم. برم بالا سر سراه و بی خو زیتون، کنار، جم، گرمزنگی و انبا بکنم. 

همه ی آرزوون دلم سادن و پاک. اما حیف که او دوره خش دگه هیچوقت بر ناگردت نتات. اری گردش کنار اچینی دگه مزه ای اینین. وقتی ابینی دور وبرت خیلی خلوتن هیچکه گرت نین.

 اون موقع همه فامیل شبو سوار تاکسی بار. اگر بی ما شاگو بنین جلو خرصمون شارخت  و ماکه غار. او بالا تا ماشین حرکت شاکه بعد صلوات دهل شازده وچاکه و شاکه چمک، ماشینی که پشت سرمون هسته دلش شانابو سبقت بگنت برت.

یاد اون روز به خیر دل همه خش هسته، غمی منهسته. هر کسی نگاه تاکه یه جایی مشغول وا کاری هسته.

نادنم چه بو، چه هند وا سر دنیا، که همه بودن از هم  دگه جدا. دوباره بی هممون جمع بکن گرهم تا بگیریم دست هم ای خدا.

بندر الان

بر اگردم به خوم. بر اگردم به زمانی که فقط خومرم. دگه ناتونم اینجا بنینم. دگه امنوا بی کسی جز تو ببینم.

دنیا دگه نه جای مُندنن. باید از دنیا جدا بشی. بری به جایی که جز عشق هیچی نبو.  نه دنیایی که بیوه زن به خاطر چهار تا یتیم تو سرما و گرما رو دیریا چتر باز ابو. و یا دختی که به خاطر اعتیاد بپش تو این دنیا وا زور و ظلم وارد خونه یه مرد نابه کار شابو.

موا برم وا جایی که دردون بی پول دوا بشت. اصلا دردی نبو غمی نبو. هستن همچین جایی؟ کسی اتونت بگیت؟ نشونش به مه هادیت؟

امشو خیلی تنگن دلم. شهری که داخلشم دگه نن او بندرم. بندری که هر وقت مواسته، وقتی دلمن شاگه بی اهل و عیال جمع ماکه ماسید مارفت گردش سرخون، پاتل،ایسین، هرمودر و هوباد گنو. سرخو آرم مانوشت زیر نور مهتاب ماکفت خو.

دلم وازن برم اونجا الان بعد از جون شستن کباب بزنم. بسم دله و منجل کنیزحمه وا ناز بخونوم. بریزیم سرکنگی و بکنیم چمک، هلهله آ غاز بکنم.

اما بعد از هو باد چه ابو؟ باز یر اگردم وا شهر. شهری که هنوز هم  پر از غمن و درد. هر طرفش که نگاه اکنی اهندن بوی مرگ.

شهری که داخلش چوک کوچک به جایی بریت مرسه  با کاکاش بنزین افروختن لو جاده. شهری که دختش به خاطر زخمی که ایسیدن دستش از پاک کردن مای ومیگ هیچ مرهمی ناکردن چاره.

جایی که بیوه زنش از ساعت 4 صبح برکه وا رو لو تیو پای پاچال اریت وا پولی که ایشه وا منت از کمات مای بخریت بعدش بنین میون هزار غریب تا سر ظهر تا مایونش فروش بریت.

مه امناوا به خاطر ای چیزون از اینجا برم. رو دامن ای آدمون بی نماز خوندن هم حاضرم. مه موا از دست خومون از اینجا برم. خومونی که ایشون ادیدیم و باز ناز اکنیم. به خاطر هیچ غصه آغاز بکنیم. زندگی خو از هم واز اکنیم. نغمه فاصله آغاز بکنیم.

یادداشت

 

با اهدای سلام

کاغذ سیاه چند روزی را در تاریکی  و در میان هزاران کاغذ بی هنگام محو گردید. شاید خیلی از دوستان خوب من کنجکاو هستند تا علت حذف شدن وبلاگ رو بفهمند. در پس یک اتفاق نا خواسته کسی که با عشق به او این وبلاگ رو راه اندازی کردم می خواست من رو تنها بگذارد. تنها ماندن من یعنی مرگ همه خواسته های من. من با عشق او می نویسم با عشق او می خوانم. امیدوارم تا ابدیت در کنار او باشم هر چند که فاصله ما سالها و فرسنگهاست اما او همیشه و تا ابدیت در وجود من خواهد بود.

نبودنش مرا دیوانه خواهد کرد. در شروع دوباره٬ این غزل رو به زیبا روترین دختر جنوب رفیق  دیروز٫ امروز و فردایم تقدیم می کنم و از او عاجزانه می خواهم تا ابدیت در کنار من باشد.

 

کنون که سینه ام از شوق عشق تو آکنده است

شمیم مهر تو در خاطرم پراکنده است

 

گدای درگه آن آفتاب پنهانم

که در مقابل او آفتاب شرمنده است

 

مخوان به گوش دلم بیش از این افسانه عقل

دلم به دامان عشق تو پناهنده است

 

مرا ببخش که دیر آمدم به در گه تو

امید بخشش تو آرزوی من است

 

هنوز دیدگانم از دیدن تو شرم کند

زبسکه پرتو رخت افزاینده است

 

مرا به جرعه ای از جام عشق مهمان کن

که دیده ام از انتظار آکنده است

 

به غیر عشق که دیده است در جهان اثری

به عشق کوش که عشق پاینده است